تبليغاتX
صخره

صخره

هر حرفی در این وبلاگ جای دارد

شب

در تیرگی شب

چه می خواهی

جز تاریکی

جز تنهایی

و نور های کمرنگ

همچون شعله سرخ سیگارت

شب حقیقت نیست

تنها خاموشیست

بر پیکر بی فروغ زمین

شب دروغ است

دروغی بر حقیقت خورشید

با این همه شب را دوست می دارم

چون از حقیقت و روشنایی بیزارم

و به تنهایی ، تاریکی وسرخی آتش سیگار در شب

عشق می ورزم

+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/10ساعت 10:49 PM  توسط پنگوئن  | 

استکان پشت استکان لرزید

شعر زیر از دوست بسیار خوبم  احمد حسینی نویسنده ی کتاب "چسبی به نام زخم" می باشد که از نظر من کار بسیار جالبیه امیدوارم که خوشتون بیاد:

استکان پشت استکان لرزید کافه در اضطراب افتاد و 

 

پیرمردی حوالی چشمت عاشقت شد و بعد جان داد و 

  

اولین استکان که چرخیدی مست شد کافه از دو چشمانت 

 

اولین استکان دلش لرزید کافه از دست مرد افتاد و 

 

من و تو مثل استکان بودیم دست در دست دیگران بودیم 

 

یاد شیرینی تو افتادم پیش پایت صدای فرهاد و 

 

شنبه می گفت: روز خوبی بود روز خوشبختی من و سارا 

 

توی پس کوچه های طهران و کافه های امیر آباد و 

 

استکان پشت استکان افتاد کافه از دست استکان افتاد 

 

استکان رفت و پشت میز نشست استکان پیش استکان جان داد 

 

http://www.chasbibenamezakhm.blogsky.com/

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 11:46 PM  توسط پنگوئن  | 

خاطرات من و رنگ زرد

از بچگی عاشق دخترای مو بور بودم... هر وقت یکیشونو می دیدم دست و پام شل می شد و بی اراده انگشت شستمو می مکیدم... آخه نمی دونید که چقدر دوسشون دارم... البته اینو دور و بریام فهمیدن... ولی چه فایده؟ حتی یه همستر(موش کرم رنگ) هم ندارم  که باهام دوست باشه و تنهاییام رو پر کنه... یادم میاد وقتی که بچه بودم بابام همیشه برام جوجه می خرید، جوجه های طلایی که عاشقشون بودم... انقدر دوسشون داشتم که وقتی شب یه دونشونو برام می اورد، تاصبح باهاش بازی می کردم انقدر بازی می کردم که توی دستام می مرد. فردای اون شب برای جوجه ای که توی دستام خفه شده بود گریه می کردم... بزرگ تر که شدم از سیگار خوشم اومد... همیشه فقط سیگارایی رو می کشیدم که فیلترشون نارنجی بود... به خاطر سنگین بودنشون دوسشون نداشتم به خاطر نزدیک بودن رنگ فیلترشون به رنگ زرد بود که دوسشون داشتم... تازه معمولا مشروب که میخواستم بخورم مشروباییی رو می خوردم که زرد رنگ باشن مثل ویسکی... خیلی دوست داشتم شامپاین بخورم ولی گیرم نمی اومد.

تا حالا با هیچ دختر مو بوری  دوست نشدم چون کلا با هیچ دختری که بخواد معشوقم باشه دوست نبودم... دیگه جوجه هم  ندارم... چون به سیگار و الکل اعتیاد پیدا کردم دیگه هر آشغالی که گیرم بیاد می خورم و می کشم. دیگه به رنگش وسواس ندارم چون حساب جیبمو می کنم.

ولی هنوز دخترای مو بور رو خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/14ساعت 10:31 PM  توسط پنگوئن  | 

علی كوچيكه

علی كوچيكه

علی بونه گير

نصف شب از خواب پريد

چشماشو هی ماليد با دس

سه چار تا خميازه كشيد

پا شد نشس

چی ديده بود؟

چی ديده بود؟

خواب يه ماهی ديده بود

يه ماهی انگار كه يه كپه دو زاری

انگار كه يه طاقه حرير

با حاشيه منجوق كاری

 انگار كه رو برگ گل لاله عباسی

خامه دوزيش كرده بودن

قايم موشك بازی می­كردن تو چشاش

دو تا نگين گرد صاف الماسی

همچی يواش

همچی يواش

خودشو رو آب دراز می­كرد

كه بادبزن فرنگياش

صورت آبو ناز می­كرد

بوی تنش بوی كتابچه های نو

بوی يه صفر گنده و پهلوش يه دو

بوی شبای عيد و آشپزخونه و نذری پزون

شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون

ريختن بارون رو آجر فرش حياط

بوی لواشك بوی شوكولات

انگار تو آب گوهر شب چراغ می­رفت

انگار كه دختر كوچيكه شاپريون

تو يه كجاوه بلور

به سير باغ و راغ می­رفت

دور و ورش گل ريزون

بالای سرش نور بارون

شايد كه از طايفه جن و پری بود ماهيه

شايد كه از اون ماهيای ددری بود ماهيه

شايد كه يه خيال تند سرسری بود ماهيه

هر چی كه بود

هر كی كه بود

علی كوچيكه

محو تماشاش شده بود

واله و شيداش شده بود

 همچی كه دس برد كه به اون

رنگ روون

نور جوون

نقره نشون

دس بزنه

برق زد و بارون زد و آب سيا شد

شيكم زمين زير تن ماهی وا شد

دسه گلا دور شدن و دود شدن

شمشای نور سوختن و نابود شدن

باز مث هر شب رو سر علی كوچيكه

دسمال آسمون پر از گلابی

نه چشمه ای، نه ماهيی، نه خوابی

با د توی بادگيرا نفس نفس می­زد

زلفای بيد و می­كشيد

از روی لنگای دراز گل آغا

چادر نماز كودريشو پس می­زد

رو بند رخت

پيرهن زيرا و عرق گيرا

می­كشيدن به تن هم ديگه و حالی بحالی می­شدن

انگار كه از فكرای بد

هی پر و خالی می­شدن

سيرسيركا

سازار و كوك كرده بودن و ساز می­زدن

همچی كه باد آروم می­شد

قورباغه ها ز ته باغچه زير آواز می­زدن

شب مث هر شب بود و چن شب پيش و شب­های ديگه

آمو علی

تو نخ يه دنيای ديگه

علی كوچيكه

سحر شده بود

نقره نابش رو می­خواس

ماهی خواابش رو می­خواس

راه آب بود و قر قر آب

علی كوچيكه و حوض پر آب

علی كوچيكه

علی كوچيكه

نكنه تو جات وول بخوری

حرفای ننه قمر خانم

يادت بره گول بخوری

تو خواب اگه ماهی ديدی خير باشه

خواب كجا، حوض پر از آب كجا

كاری نكنی كه اسمتو

توی كتابا بنويسن

سيا كنن طلسمتو

آب مث خواب نيس كه آدم

از اين سرش فرو بره

از اون سرش بيرون بياد

 تو چار راهاش وقت خطر

صدای سوت سوتك پاسبون بياد

شكر خدا پات رو زمين محكمه

كور و كچل نيسی، علی سلامتی، چی چيت كمه؟

می­تونی بری شابدوالعظيم

ماشين دودی سوار بشی

 قد بكشی، خال بكوبی

جاهل پامنار بشی

حيفه آدم اين همه چيزای قشنگو نبينه

الاكلنگ سوار نشه

شهر فرنگو نبينه

فصل حالا فصل گوجه و سيب و خيار بستنيس

چن روز ديگه تو تكيه سينه زنيس

ای علی، ای علی ديوونه

تخت فنری بهتره يا تخته مرده شور خونه؟

گيرم تو هم خودتو به آب شور زدی

رفتی و اون كولی خانومو به تور زدی

ماهی چيه؟ ماهی كه ايمون نمی­شه، نون نمی­شه

اون يه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمی­شه

 دس كه به ماهی بزنی از سرتا پات بو می­گیره

بوت تو دماغا می­پيچه

دنيا ازت رو می­گيره

بگير بخواب، بگير بخواب

كه كار باطل نكنی

با فكرای صد تا يه غاز

حل مسائل نكنی

سر تو بذار رو ناز بالش، بذار بهم بياد چشت

قاچ زين و محكم چنگ بزن كه اسب سواری پيشكشت

حوصله آب ديگه داشت سر می­رفت

خودشو می­ريخت تو پاشوره در می­رفت

انگار می­خواس تو تاريكی

داد بكشه آهای زكی !

اين حرفا حرف اون كسونيس كه اگه

يه بار تو عمرشون زد و يه خواب ديدن

خواب پياز و ترشی و دوغ و چلوكباب ديدن

ماهی چيكار به كار يه خيك شيكم تغار داره

ماهی كه سهله سگشم

از اين تغارا عار داره

ماهی تو آب می­چرخه و ستاره دست چين می­كنه

اونوخ به خواب هر كی رفت

خوابشو از ستاره سنگين می­كنه

می­برتش، می­برتش

از توی اين دنيای دلمرده چارديواريا

نق نق نحس ساعتا خستگيا بيكاريا

دنيای آش رشته و وراجی و شلختگی

درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی

دنيای بشكن زدن و لوس بازی

عروس دوماد بازی و ناموس بازی

دنيای هی خيابونا رو الكی گز كردن

از عربی خوندن يه لچك بسر حظ كردن

دنيای صبح سحرا

تو توپخونه

تماشای دار زدن

نصف شبا

رو قصه آقابالاخان زار زدن

دنيايی كه هر وخت خداش

تو كوچه هاش پا می­ذاره

يه دسه خاله خانباجی از عقب سرش

يه دسه قداره كش از جلوش می­آد

دنيايی كه هر جا می­ری

صدای راديوش می­آد

می­برتش، می­برتش از توی اين همبونه كرم و كثافت و مرض

به آبيای پاك و صاف آسمون می­برتش

به سادگی كهكشوی می­برتش

آب از سر يه شاپرك گذشته بود و داشت حالا فروش می­داد

علی كوچيكه

نشسته بود كنار حوض

حرفای آبو گوش می­داد

انگار كه از اون ته ته ها

از پشت گُل كاری نورا يه كسی صداش می­زد

آه می­كشيد

دس عرق كرده و سردش رو يواش به پاش می­زد

انگار می­گفت يك دو سه

نپريدی؟ هه هه هه

من توی اون تاريكيای ته آبم بخدا

حرفمو باور كن علی

ماهی خوابم بخدا

دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بكنن

پرده های مرواری رو

اين رو و آن رو بكنن

به نوكران با وفام سپردم

كجاوه بلورمم آوردم

سه چار تا منزل كه از اينجا دور بشيم

به سبزه زارای هميشه سبز دريا می­رسيم

به گله های كف كه چوپون ندارن

به دالونای نور كه پايون ندارن

به قصرای صدف كه پايون ندارن

يادت باشه از سر راه

هفت هشت تا دونه مرواری

جمع كنی كه بعد باهاشون تو بيكاری

يه قل دو قل بازی كنيم

ای علی من بچه دريام، نفسم پاكه علی

دريا همونجاس كه همونجا آخر خاكه علی

هر كی كه دريا رو به عمرش نديده

اززندگيش چی فهميده؟

خسته شدم حالم بهم خورد از اين بوی لجن

انقده پا به پا نكن كه دو تايی

تا خرخره فرو بريم توی لجن

بپر بيا وگرنه ای علی كوچيكه

مجبور می­شم بهت بگم نه تو نه من

آب يهو بالا اومد و هلفی كرد و تو كشيد

انگار كه آب جفتشو جست و تو خودش فرو كشيد

دايره های نقره ای

توی خودشون

چرخيدن و چرخيدن و خسته شدن

موجا كشاله كردن و از سر نو

به زنجيرای ته حوض بسته شدن

قل قل قل تالاپ تالاپ

قل قل قل تالاپ تالاپ

چرخ می­زدن رو سطح آب

تو تاريكی چن تا حباب

علی كجاس؟

تو باغچه

چي می­چينه؟

آلوچه

آلوچه باغ بالا

جرات داری؟ بسم الله!

 

فروغ فرخزاد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/02ساعت 9:25 PM  توسط پنگوئن  | 

یه مدته که زیاد فکرم برای نوشتن کار نمی کنه. سرمم خیلی شلوغ شده. نمی دونم چی کنم. به یه تنوع نیاز دارم خیلی یه نواخت شدم دیگه از هرچی دور و برمه خسته شدم دوست دارم تنهای تنها به مدت یکی دو روز تو یه باغ جنگل یا هر فضای دیگه که از انسان دور باشه باشم فقط خودم باشم و ساز دهنیم موبایلمم خاموش باشه.

 

اگه این کار رو کنم خیلی حالم بهتر می شه ولی حیف که عملی نیست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت 10:50 PM  توسط پنگوئن  | 

In Front Of Me

Why can't I see what's in front of me

I see the doors that I can't open


Adding locks from time to time


When it opens something blocks me


And I'm asking myself why


Did I take the step I wanted


Was it just a state of mind


I feel sorry for myself


Every time I close my eyes


And I fall into a hole


And I can take no more


Why can't I see what's in front of me

What's behind the door I wonder


Must be brighter than my past


Will I feel a little different


When I take myself across


Was it really worth the turning

Was it just a foolish task


I feel sorry for myself


when I open up my eyes

And I fall into a hole


And I can take no more

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/05ساعت 10:59 PM  توسط پنگوئن  | 

تار ميشود

تار ميشود

مورچه-موزاييک-خشت بر خشت ديوارهاي پي در پي

غبار از دور اما-هنوز پيداست

تار ميشود

کفشهايم دور ميشود-پاهايم دراز ميشود

بند کفشم دم به دم باز ميشود

صداي کلاغ از دور چون صداي غاز ميشود

تار ميشود

رقص دود بوسه بر لب سيگار ميزند

تار ميشود

دستم...انگشتانم....

تار ميشود

مورچه-موزاييک-خشت برخشت ديوارهاي پي در پي

غبار از دور اما- هنوز پيداست

تار ميشود

انگشت بي رمق دو دست را به آغوش سيگار ميکشد

تار ميشود

بوسه ي طولاني لبم از لب يار مي چشد...

آه آري سيگار ميکشد...

تار ميشود

دود عريان وارد غار ميشود

تار ميشود

تار ميشود

مورچه – موزاييک-خشت بر خشت ديوارهاي پي در پي

و غبار...

آه آري غبار هم...



نيمه شب 18 مهر 1389
زنديق

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/20ساعت 11:22 PM  توسط پنگوئن  | 

خستگی

تنم دلگرم آغوشه

چقدر دیوار می چسبه

تو این کافه سر این میز

چقدر سیگار می چسبه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/15ساعت 10:54 PM  توسط پنگوئن  | 

گنجشکک اشی مشی

گنجشکک اشی مشی

لب بوم ما نشی

گربه داریم خورده می شی

آدم داریم زندون می شی

تنها می شی

اسیر می شی

از همه هم بیزار می شی

کنج قفس دق می کنی

پیر و چروکیده می شی

راستی آهای گنجشککم

آدمای ما بچه دارن

بچه هاشون سنگ دارن کمون دارن

می زننت زخمی می شی خونی می شی

آخه تو جات تو جنگلاست

با بقیه پرنده هاست

شهر می خوای چه کار کنی؟

آدم می خوای چه کار کنی؟

قحتیه؟

حیوون ندیدی؟

حیوونه ناطق ندیدی؟

دیرت شده باید بری

یادت باشه از این به بعد

هر جا دلت می خواد بشی

تو شهر ما هیچ جا نشی

۸۹/۷/۲

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/09ساعت 10:37 PM  توسط پنگوئن  | 

تنهایی

منگ بی بنگی

خمار بی مستی

در گوشه ای تنگ و تاریک

در اعماق شبی سرد

در سکوت مطلق بی کسی

سیگار کشان

در انتظار روز نشسته ام

روزی دگر که همچون شبی ژیشه رو دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/29ساعت 10:50 PM  توسط پنگوئن  |