شب

شب به پایان نرسیدست هنوز

پاسی از شب گذشت

پاس دیگر نیز هم

دختری باکره بود

ولی اکنون دیگر نیست

رختخوابی  سپید

دیگر اکنون سرخ است

لکه های خونین

خبریست از شهوت

خبر از بی پولیست

دخترک عریان بود

نفسش بر تن من

عطر لذت بخشید

ولی افسوس که او

در پس فکر مردم

فاحشه ای بیشتر نیست

شب به پایان نرسیدست هنوز...

پاییز ۸۸

رقص باد

رقص باد بر تن عریان خاک

سوسوی چراغ از دور

در کنار پیرمرد کور

رقص برگ ها در آغوش باد

باد سرد و نم نم باران

پیچش موزون برگ

گاه بر خاک و گاه در دل باد

شبی زیبا در آغوش خزان

روز هفتم

روز اول هیچ چیز نبود خلا کامل

روز دوم خدا فکر کرد پس فکر را آفرید و با آن شروع به کار کرد

روز سوم ماده را آفرید تا با آن همه چیز را بسازد

روز چهارم رنگ را آفرید تا بین اجسام فرق بگذارد

روز پنجم موجودات را آفرید و به هر کدام صدایی داد

روز ششم انسان را آفرید از این کار بسیار خوشحال شد چون فکر می کرد بهترین آفریده اش انسان است

روز هفتم انسان فکر کرد ، خدا را کشت و شروع به نابودی دیگر آفریده هایش کرد