استکان پشت استکان لرزید
شعر زیر از دوست بسیار خوبم احمد حسینی نویسنده ی کتاب "چسبی به نام زخم" می باشد که از نظر من کار بسیار جالبیه امیدوارم که خوشتون بیاد:
استکان پشت استکان لرزید کافه در اضطراب افتاد و
پیرمردی حوالی چشمت عاشقت شد و بعد جان داد و
اولین استکان که چرخیدی مست شد کافه از دو چشمانت
اولین استکان دلش لرزید کافه از دست مرد افتاد و
من و تو مثل استکان بودیم دست در دست دیگران بودیم
یاد شیرینی تو افتادم پیش پایت صدای فرهاد و
شنبه می گفت: روز خوبی بود روز خوشبختی من و سارا
توی پس کوچه های طهران و کافه های امیر آباد و
استکان پشت استکان افتاد کافه از دست استکان افتاد
استکان رفت و پشت میز نشست استکان پیش استکان جان داد
http://www.chasbibenamezakhm.blogsky.com/
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۱۲ ساعت 11:46 PM توسط پنگوئن
|