گربه مسكين اگر پر داشتي

گربه مسكين اگر پر داشتي
تخم گنجشك از جهان برداشتي
مجرم اندر زير حد جان مي سپرد
تركه تنبيه اگر كر داشتي
در به در ديگر نمي‌شد كارگر
خانه ارباب اگر در داشتي
دردسر ديگر در اين دوران نبود
حرف دولتمرد اگر سر داشتي
هديه آدم از خدا حوا گرفت
آدمي حاجت به همسر داشتي
مي دهم پايان به شعر خود اين چنين
اين قلم طومار در سر داشتي

o

تا توانستم ندانستم چه بود                               چون بدانستم توانستم نبود

,

شعر ناتمام

مدتی میشه که نمی تونم شعر بگم چون سرم خیلی شلوغه البته گفتم ولی باب میل خودم نیست این حالت من رو یاد نصرت رحمانی در شعر ناتمام انداخت که البته شعر بسیار قوی محسوب میشه 

 

جرم غروب ماسیده روی پنجره ی غبار آلود

روح غروب نیست؛

باد است ، شیون عبث باد است.

تا دور دید من ؛

دود است ، دود ، دود !

بسیار خوب

آغاز گشت شعری

اما…

برداشت خوب نیست.

در من غم غروب

بسته است نطفه ولیکن شروع شعر

احساس کوب نیست.

 

ها..، خاموش گشته آتش سیگارم

کبریت میزنم.

خمیازه ای میان دو بازویم ؛

ویراژ می رود.

 

انگار

با استخوان مهره ی پشتم

کتفم

یک دست تخته نرد آغاز کرده است.

تاق ..، تاق ..، تاراق !

جف شش

آخیش.

باد پریش

پنجره را باز کرده است !

 

از هّره گربه ای به لب چینه می پرد.

بوی پیاز داغ ؛

پیچیده در فضا.

گویی که پیکرم تبخیر می شود

وچیزی درون من ، تحلیل می رود

سیگار می کشم

 

سیگار می کشم

وفکر می کنم که چه آسان

از پشت پنجره ، از اینجا

با خیز می توان

روی پیاده روی سمنتی پرید و مرد

یک آه و بعد..، خواب .

له ، تخت ، چون کتاب !

 

تصمیم..، ها..، آها…

آب دهان بی مزه را جمع می کنم

اخ..،  تف !

 

تف در فضای تیره کمی چرخ می خورد

روی پیاده روی سمنتی شلاپ …

از کوچه عابری که می گذرد نعره می کشد:

ـ ای خار !!! مواظب باش

سیگار می کشم

وفکر می کنم که لاشه ی پاشیده و کثیف

در پیش پای رهگذران، نیست

چیزی جز اختلال؛

در نظم ، در امور !

از این گذشته دور از نزاکت است

قانون در این میان

تکلیف خویش را به صراحت ابراز کرده است

هم شهر زشت می شود

هم سد معبر است !

در این میان کدام گره باز می شود

از روح ما و من ..؟

یک تکه پاره گوشت لهیده ،

یک مشت خون دلمه بسته ی بد بوی

و یک توده استخوان ، که کم از تف نیست ؟

 

آری تف است ، تف ، تف سر بالا !

از غرولند اجتماع گذشته

بگذار و بگذریم ، سخن کوتاه

 

سیگار می کشم

سیگار می کشم و دگر بار

شعر غروب را آغاز می کنم.

 

جرم غروب ماسیده روی پنجره ی غبار آلود

روح غروب نیست

باد است ، شیون عبث باد ، باد ، باد !

تا دور دید من

دود است ، دود ، دود

انبوه تیرگی آماس کرده.. نه!

 

نه ..

تصویر پاک نیست

در من ملال هست

در شعر حال نیست

البته ..، شعرکی ست ولی دردناک نیست

سیگار می کشم

سیگار می کشم

سیگار ……

 

nosrat rahmani

به یاد زنده یاد احمد شاملو


دهان‌ات را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوستت مي‌دارم.

دلت را مي‌بويند
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد.

در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما
آتش را
به سوخت‌بار ِ سرود و شعر
فروزان مي‌دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد.

آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد.

کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و ياس
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد.

 

شاملو

شاملو